روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی که خوب

تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه

معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .

زن که  بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان

را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من

مجال این کار را ندادید .

 

روزی خبرنگاری به برنارد شاو مراجعه کرد و گفت : حرفهای شما حکیمانه

وصحیح هست اما برای من یک مطلب در رفتار شما وجود دارد که قابل دفاع

نیست . برنارد شا و پرسید چه مطلبی ؟ خبرنگار گفت : این که شما به دنبال پول

هستید . شاو پرسید : و شما بدنبال چه هستید ؟

خبرنگار فریاد زد : شرافت ، انسانیت .

برنارد شاو پاسخ داد : خوب قضیه حل شد . هر کدام از ما بدنبال چیزی

هستیم که نداریم .