دو حکایت ... (برگرفته از چشمه مهتاب)
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.
زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .بعد از مدتی که خوب
تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه
معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان
را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من
مجال این کار را ندادید .
![]()
![]()
![]()
روزی خبرنگاری به برنارد شاو مراجعه کرد و گفت : حرفهای شما حکیمانه
وصحیح هست اما برای من یک مطلب در رفتار شما وجود دارد که قابل دفاع
نیست . برنارد شا و پرسید چه مطلبی ؟ خبرنگار گفت : این که شما به دنبال پول
هستید . شاو پرسید : و شما بدنبال چه هستید ؟
خبرنگار فریاد زد : شرافت ، انسانیت .
برنارد شاو پاسخ داد : خوب قضیه حل شد . هر کدام از ما بدنبال چیزی
هستیم که نداریم .