نظرات بازه






متن آهنگ این آخرین باره از ابی



متن آهنگ این آخرین باره از ابی

♫♫♫

از دست من میری از دست تو میرم

تو زنده میمونی،منم که میمیرم

تو رفتی از پیشم دنیامو غم برداشت

برداشت ما از عشق با هم تفاوت داشت

این آخرین باره من ازت میخوام

برگردی به خونه

این آخرین باره من ازت میخوام

عاقل شی دیونه

♫♫♫

اونقد بزرگه تنهایی این مرد

که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد

من عاشقت هستم اینو نمیفهمی

یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمی

همیشه میگفتی شاهی گدایی کن

ظالم بمون اما مظلوم نمایی کن

هرچی بدی کردی پای من بنویس

نتیجه ی این عشق بازم مساوی بود

دانلود آهنگ این آخرین باره از ابی

ترانه سرا : روزبه نیکروان

قصه تکراری آشنایی


ماتیک های نخورده ام، رو لبانت مانده است،
 چنان وسوسه ام می کنند که هیچ هرزه ای را نکرده اند!

رویای لمس تنت، از هر ارتفاع پریدنی جذاب ترست..
قرار های کرده ام را برای تو، نکرده رها میکنم..
.
.
.
.
.
عجب داستان تکراریست، آغاز هر آشنایی
و
بعد تکرار تو نیز چنان تکراریست که گویی از ابتدا دامن هیچ لذتی سمتت نبوده است!

این است قصه ی تکراری هر روز تازه به تازه رابطه های من

معین و سیاوش قمیشی : پرنده

میشه پرنده باشی اما رها نباشی

میشه دلت بگیره اسیر غصه ها شی

حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست

اون وفت یه جا بشینی محو گذشته ها شی

ترسیده باشی از کوچ اوجو ندیده باشی

واسه یه مشت دونه اهلی آدما شی

تو سایه ها بمونی درگیر سایه ها شی

مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی

دلت بخواد دوباره از ته دل بخونی

از ترس ریزش اشک غمگین و بی صدا شی

 

آينه

چراغی به دستم,چراغی در برابرم

 

من به جنگ سیاهی ها می روم

 

گهواره های خستگی

 

ازکشاکش رفت آمدها باز ایستاده اند

 

وخورشیدی از اعماق کهکشان های خاکسترشده را

 

روشن می کند.

 

فریادهای عاصی آذرخش هنگامی که تگرگ

 

در بطن بی فرارابر نطفه می بندد.

 

فریادهای من همه گریز از درد بوده

 

چرا که من در وحشت انگیز ترین شبها

 

آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب می کرده ام

 

تو از خورشید آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

 

تو از آیینه و ابریشم هاآمده ای

 

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش

 

نگاه و اعتماد تورا به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

 

جریانی جدی در فاصله دو مرگ

 

در تهی میان دوتنهایی

 

نگاه و اعتماد تو بدینگونه است

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

 

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

 

من برمی خیزم چراغی در دستم

 

چراغی در دلم

 

زنگار روحم را صیقل می زنم

 

آیینه ای برابر آیینه ات می گذارم

 

تا از تو ابدیتی بسازم

 

واسه خودم

مواظب زندگیت باش ...

 مواظب انسانهای گرگنما باش ..

 مواظب دل صافت باش که ناصافی روزگار خستش نکنه... 

 مواظب کتاب زندگیت باش که اگه رقم خورد قابل بازگشت نیست... 

 مواظب نگاهت باش که اگه آلوده شد دیگه صداقتشو از دست میده...

 مواظب لیوان آب زلالی باش که اگه ریخت رنگ زمین و آدماش رو به خودش میگیره ...

 مواظب خودت باش.


تنهايي


از این به بعد هر کی بهم گفت دوست دارم

میرم جلوش وامیسم و تو چشماش نگاه میکنم و

صورتم رو میبرم نزدیک صورتش

آروم سرشو میزارم رو شونم

یواش در گوشش میگم زررررررررر نزن

همین

خلوت


نگران نباش ، اگه جواب مرامو رکب میگیری ، اگه توی خطیای زندگیتم عقب میشینی ، اگه کام نمیده سیگارت نم گرفته زیر بارون ، اگه بریدی و دلت داره غرق قصه میشه آروم...
نگران نباش ، منم حالم از تو نداره هیچی کم ، یه دل دل تو سینمه آرزومه یه شب از آسمونش نباره غم ، پره نقشای مردس مثل فیلم ترسناک نوار قلبم ، میدونم مثل منی ، حال من و تو که نگرانی نداره اصلا ...

نوه خوب من



حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد.
خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد. به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید :بابا اسم این خیابون چیه؟باباش جوابش رو داد.اما حامد ول کن نبود.اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد.بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید:بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟به چه دردت میخوره؟
حامد با صدای معصومانه اش گفت:بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی.دنیا رو سرش خراب شد.نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون.حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت میخندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ،اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود.

ادب اصیل ایرانی



 شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن ننه ! وَخی برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نکُنه ننه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعی... اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی! در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس  عصبانی  نیست هیچکس  سوار بر اسب  نیست هیچکس را  در حال تعظیم  نمی بینید در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک  تصویر برهنه  وجود ندارد. این ادب اصیل مان است :نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی…