روزی شیخ با مریدان اخبار نگاه همی کرد و در خبرها هیچ ندید مگر خبرهایی که از فرط شیرینی به باقلوا ماننده بودند !

هر خبر چون برمی آمد مسبب شادی بود و چون برون می رفت ممد شگفتی . پس بر هر خبر دو چیز واجب می شد : یکی خنده مریدان و دگر گریه ی شیخ.

برنامه بدانجا رسید که مجری زن تنها با اسم فامیل ،  زیرنویس همی گردید.

مریدان شیخ را گفتند یا شیخ : دلیل ممنوعیت نام کوچک مجریان زن چه باشد ؟

شیخ فرمود : از آنجا که مردم با رؤیت اسم کوچکشان فاسد شوند !

پس مریدان غش غش بخندیدند و باهم بخواندند :

یا شیخ  چشم تو جام شراب منه

یا شیخ اخم تو رنج و عذاب منه

شیخ فرمود : کوفت ! حالا دور برتان ندارد.

پس مریدان بیهوش گشتندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =

گویند شیخ از خواندن رساله دلگشا اعراض همی داشت ، وی را گفتند : تو را با این ادبیات لطیف چرا با رساله دلگشا سر و کاری نمی بینیم ؟

فرمود : تیتر خبرها از هر رساله ای ، طنزتر و دلگشا تر است .

پس مریدان نعره ها همی زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =

شیخ را اطلاع همی دادند که قیمت بلیط هواپیما فزونی گرفته.

فرمود: آن پول ، دیه ی شماست که پیشاپیش ز شما همی گیرند.

پس مریدان گریستندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = =