گویند بعد حذف چهار صفر از پول ملی روزی شیخ را گذر ، به دکانی فتاد.

  چون شیخ نیک در قیمتها بنگریست دکاندار را فرمود : مطمئنی چهار صفر از جلوی ارقام برداشتی ؟

  عرض کرد : آری یا شیخ.

    شیخ آهی کشید و به ناله ای فرمود : کاش 4 صفر نیز از جلو تورم می برداشتندی.

   ] و مریدان در آن زمان در دکان نبودندی از برای نعره ولی نقل است که بعدها قضای نعره ها به جا آوردندی [

  = = = = = = = = = = = = = = = = =

  شیخ را عرض کردند :  یا شیخ تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها شروع بکرده اند.

  فرمود : طرح خوبی است. لذت بهشت در زوری بودنش است.

  و مریدان بگریستند و نعره ها بزدند.

  = = = = = = = = = = = = = = = = =

    روزی شیخ با مریدانش از تلویزیون ، فوتبال رؤیت همی کرد.

  پس شیخ بازیکنی بدید بس عجیب که گاهی می دویدی و گاه ایستادی ، گاه گل به خودی بزدی ، گاه حریفان در آغوش بگرفتی ، گاه توپ با دست شوت بزدی و همواره از هر طرف مورد سرزنش بودی.

  شیخ در احوالات این بازیکن نگریست و همی بگریست. فرمود : دانید این بازیکن ، مرا یاد به چه کس اندازد ؟

  عرض کردند : چه کس یا شیخ؟

  فرمود : رحیم مشایی.

  و مریدان رم بکردند و به صحرا بگریختند.

   = = = = = = = = = = = = = = = = =

  مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کردند شیخا مریدت را دریاب که کابوسی دیدم بس عجیب.

   فرمود : خوابت بگوی ببینم.

  عرض کرد : در خواب بدیدم 3 غول به من حمله کردندی ، هر یک ز دو تای دگر فربه تر ، از چنگ هرکدام که رهیدم به دام دوتای دگر فتادم.

  شیخ فرمود :  آن سه غول قبض آب و برق و گازت باشند که در خواب هم رهایت همی نکنند.

  و مریدان بیهوش گشتندی.